روزهای پسرانه

پسرک شیرینم

  از آن‌جایی که بنده مادری هستم مخالف آموزش مستقیم (!) به کودک پیش از سن مدرسه، پسرک زرنگی می­‌کند و از CD های خودش و ما، ترانه می‌آموزد و با کمال اعتماد به نفس، اوقاتی از روزش را به آوازخوانی می­‌گذراند. و چه­‌قدر لطیف و بامزه و دوست‌­داشتنی می­‌خواند با اشتباه گفتن بعضی از کلمات. این حس بیش­تر زمانی به سراغ‌­ش می‌­آید که به روی صندلی یا هر سطح بالاتر از سطح کف خانه نشسته و یا ایستاده باشد. امروز؛ زمانی را برای چهچه زدن انتخاب نمودند که بنده در حال اقامه‌­ی نماز بودم. پسرک، با کمال تبحر، به روی صندلی­­‌شان که دقیقا روبروی...
19 دی 1392

موضوع انشاء: فقر

  همیشه شنیدن اسم فقر برایم دردناک بوده، حتی آن وقت‌­هایی که کودک بودم و از نداری چیزی نمی­‌فهمیدم. اما همان­‌قدر که فیلم‌­های سیاه و سفید دهه‌­ی شصت را که گره خورده بود به دنیای پاک کودکی‌­ام، می­‌دیدم؛ هراسی سنگین به دل­م رخنه می‌­کرد، روح‌­م درد می‌­گرفت. اشک‌­های خالص بچگی‌­ام را از چشم مادر و پدر و برادر مخفی می­‌کردم، اما دردش همیشه برایم عیان بود. نه این‌­که ما هم فقیر بودیم، نه. از این‌­که می‌­دیدم بچه‌­هایی را که به واسطه‌­ی فقر، دنیای بی­‌آلایش...
15 دی 1392

تن ت به ناز طبیبان، نیازمند مباد

  بالاخره بعد از دو هفته سر و کله زدن با استامینوفن، دیفن هیدرامین، هیدروکسی زین و اون آنتی بیوتیک لعنتی، خودشون کوتاه اومدن و دست از سر پسرک برداشتن. تموم لحظه‌­هامون بوی درد گرفته بودن، بوی نفس‌­های داغ، بوی تب و بوی آلرژی... پسرک در پی یک سرماخوردگی، کارش به خوردن آنتی بیوتیک کشید که بعد از 3 روز، یهو بدن‌­ش واکنش نشون داد. تبی که هیچ طوری پایین نمی‌­اومد مخصوصا تو خواب شب. و تنها چاره‌­ی کار وقتی پسرک از خیس شدن و پاشویه فراری بود، شیاف‌­های استامینوفن بودن که بازم بعد از تموم شدن اثرشون، اون تب نامرد پیداش می­‌شد. تازه بعد از دو روز جنگیدن با تب، یهو تموم...
13 دی 1392

سلامی دوباره

  با تشکر از همه‌ی دوستانی که جویای حال و پی­‌گیر غیبت­‌مون شدن؛ اعلام می­‌کنم که علت نبودن­‌مون، بیماری شدید من و آریاجون بوده، که توان و فرصت رو از من گرفته بود و هنوز گرفتارش هستیم. در زمانی مناسب، به لطف خدا اگر روی عافیت دیدم، دوباره می­‌نویسم.  
8 دی 1392
1