روزهای پسرانه

1

از پسران‌م

  پسرک کوچک، دستان‌ش را کشف کرده. آن‌ها را جلوی چشمان‌ش می‌آورد، وراندازشان می‌کند سپس در یک حرکت آن‌ها را درسته درون دهان‌ش می‌چپاند. آن‌وقت شنیدن صدای خوردن‌ش هوش از سر آدم می‌برد. انگار یک دور ما را به بهشت می‌برد و می‌گرداند با این حرکات موزون و حساب شده به وقت خواب بودن‌ش هر صدایی مرا به سمت اتاق‌ش می‌کشاند حتی صدای دوره‌گرد داخل کوچه! انگار جز صدای‌ش تا به حال هیچ صدایی نشنیده‌ام     به سفر مشهد رفته بودیم. حالا که برگشته‌ایم، پسرک بزرگ دائماً‌ از ما تقاضای رفتن به ضریح امام حسین (ع)  و خانه&...
21 دی 1393

تو خورشید منی، من ذره‌ای محتاج نورم

  بچه‌هامون خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می‌کنیم، بزرگ میشن. بعد از تولد پوریاجون ـ تو این دو ماه اخیر - هر وقت آریاجون رو بغل گرفتم، اینو به خوبی درک کردم. وقتی نـُـه ماه نتونسته بودم ـ زیاد و مثل همیشه - پسرک رو به آغوش بکشم؛ الان این بزرگ شدن کاملا ً‌ حس میشه. یه وقتایی که بغل‌ش می‌کنم، واقعا ً  احساس می‌کنم خیلی ازش دور شدم، انگار یه دوره‌ای از زندگی‌ش رو ندیدم مخصوصا ً‌ که الان اوقاتی که باهاش هستم، کم شده. از الان دارم روزایی رو می‌بینم که پسرک این‌قدر بزرگ شده که فقط سرش تو آغوش‌م جا می‌گیره و از حالا دل‌تنگ‌ش میشم ...
18 دی 1393

همین حوالی

  دقیقاً ساعت 8 صبح که پسر کوچیکه شیر می‌خواد و پوشک‌ش باید عوض بشه و کلی رسیدگی می‌خواد؛ پسر بزرگه بیدار می‌شه و بدون وقفه صــِـدام می‌کنه، میرم بالای سرش، به این امید که الان می‌خوابه، نوازش‌ش می‌کنم. اما اون هیچ رقمه حاضر نیست به خواب‌ش ادامه بده. دیگه به اون کارهای قبلی، کارهای پسر بزرگه هم اضافه میشه؛ ج ی ش و صبحونه و ... پسر کوچیکه که این وسط یا نق می زنه یا گریه می‌کنه. طفل‌ک پسر بزرگه هول میشه و سعی می‌کنه تند تند صبحونه‌ش رو بخوره. وسط این معرکه، من با یه دست، کوچیکه رو تاب میدم که بی‌فایده ست و با یه دست به بزرگه صبحونه میدم. خودم هم اون وسط کی از...
15 دی 1393
1