روزهای پسرانه

روزهای تکــرارنشــدنی من و پســــران‌م ** پسر بزرگه متولد 11/فــــــروردین/1390 ** پسر کوچیکه متولد 10/آبــــــان/1393

از پسران‌م

  پسرک کوچک، دستان‌ش را کشف کرده. آن‌ها را جلوی چشمان‌ش می‌آورد، وراندازشان می‌کند سپس در یک حرکت آن‌ها را درسته درون دهان‌ش می‌چپاند. آن‌وقت شنیدن صدای خوردن‌ش هوش از سر آدم می‌برد. انگار یک دور ما را به بهشت می‌برد و می‌گرداند با این حرکات موزون و حساب شده به وقت خواب بودن‌ش هر صدایی مرا به سمت اتاق‌ش می‌کشاند حتی صدای دوره‌گرد داخل کوچه! انگار جز صدای‌ش تا به حال هیچ صدایی نشنیده‌ام     به سفر مشهد رفته بودیم. حالا که برگشته‌ایم، پسرک بزرگ دائماً‌ از ما تقاضای رفتن به ضریح امام حسین (ع)  و خانه&...
21 دی 1393

گل از همه رنگ

    کلاً این سه تا حواس‌شون به همه چیز هست جز به عکاس آفتاب هم گویا داره سر به سر پسرک میذاره که لب‌خند رو از رو لباش برده     این‌بار آفتاب زورش به پری‌ناز رسیده  امان از دست این عکاس     + پری‌ناز دختردایی آریاجونه و  سارا هم دخترخاله‌ش ...
19 اسفند 1392

باز هم سمنان!

  تو هفته ای که گذشت، مجددا برای صیقل دادن روح و جان به اتفاق مرد کوچیک زندگی م راهی پناهگاه همیشگی م یعنی سمنان (خونه ی مامانی و بابایی) شدم. از اونجایی که هر وقت ما میریم سمنان، خونه ی مامانی و بابایی به کاروانسرا تبدیل میشه؛ این بار هم این اتفاق افتاد. به جز خاله مریم اینا که پای ثابت حضور تو خونه بابایی هستن (البته بیشتر وقتی ما هستیم)، دایی حسین هم از کلاساش می زد و خودش رو می رسوند به ما. بقیه ی فامیل هم به بهانه ی دیدن من و صد البته آریاجون یه جورایی اونجا تـِلـِپ می شدن! روزهایی که سمنان بودم فرصتی شد تا از سرگرم بودن آریا جون با خاله ها و دایی حسین استفاده کنم و بزنم به خیابونا (البته پیاده) تا یه مقدار کــَــله ی داغم ...
7 اسفند 1391

سفر تقریبا اجباری به سمنان!

بعد از پشت سر نهادن پروژه های بی خوابی پسرک، جهت رفع خستگی و البته فرار کردن از آلودگی تهران راهی سمنان شدیم به اتفاق مادر گرامی. ساعت 11.5 صبح روز 5شنبه راهی شدیم. با وجودی که پسرک شب قبل دیر خوابیده بود و زود هم بیدارشده بود. در تمام طول مسیر، آرام بود. گاهی بغل مامانی و گاهی بغل خودمان. حوالی ساعت 2 رسیدیم به شهرمان، سمنان. بنا به پیشنهاد خاله های پسرک و بابایی و مامانی، ظهر از خوابیدن پسرک جلوگیری کردیم (البته خودش هم تمایلی نداشت بخوابد) شب هم زودتر از وقت خواب همگان حوالی ساعت 11 به بیرون از خانه منتقلش کردیم تا درون گهواره اش (ماشین) به خواب رفت. 2 شب اقامتان در سمنان شب پسرک به همین صورت گذشت. (نخوابیدن ظهر و خوابیدن شب در حد ب...
23 دی 1391

آذر 91- آریا و سمنان و بی خوابی

پدر بنده از سالیان سال پیش، شب عاشورا (یعنی 9ام محرم) نذری پزون دارند. بدین صورت که تمامی اقوام برای میل کردن شام راهی منزل آنها می شوند و ما هم بنا به این رسم دیرین هر سال خودمان را می رسانیم. امسال هم عصر پنج شنبه (7محرم) راهی سمنان شدیم. ناهار ظهر پنج شنبه را میهمان اقوام رامین عزیز که پارسال پدرشان مرحوم شده بودند، بودیم که البته طبق روال ایام گذشته بنده ناهار سرد را میل کردم و تقریبا آخرین نفری بودم که تالار را ترک کردم به یمن وجود گل پسرمان، که بنده ترجیح می دهم ابتدا او را سیر کرده به دست آقای پدر بسپارم سپس خودم... پس از طی مسافتی طولانی تا منزل و سرگرم کردن آریا مبنی بر اینکه او را از خواب ظهرگاهی برحذر دارم به خانه رسیدیم. آر...
4 آذر 1391

اسفند90- مسافرت 2هفته ای

از اونجایی که اول اسفند مامانی و بابایی راهی مکه شدند، قبل از سفرشون من و آریاجون هم بار سفر رو بستیم و رفتیم سمنان تا خاله مائده تنها نباشه. روزای سمنان بودنمون خیلی خوب بود. آریا بدون گرفتن از تکیه گاه بلند میشه و مستقلا راه میره بدون کمک. فقط یه چیزی می گیره دستش واسه حفظ تعادل. از لباسای خودش بگیر تا شارژر موبایل و ... همش در حال راه رفتنه، گاهی وقتا یه ربع، 20دقیقه بی هدف راه میره.   یاد گرفته از لیوان نی دارش آب بخوره. چقدر هم خوشحاله که این کار رو می کنه. و البته من! مامان،بابا، آب، تاب رو هم میگه. اما کماکان از نظر اون اسم همه چیز گ ِ هستش. ...
4 اسفند 1390

رفتیم سمنان عروسی

برای شرکت تو عروسی برادر رامین عزیز (از آنجایی که عروس خانم همشهری بنده می باشند) راهی سمنان شدیم. روز عروسی شیر آریا رو دادم. لباساش و شامشو آماده کردم و او رو به مانانی و بابایی و خاله مائده سپردم تا تو مراسم عقد سوری شرکت کنیم برای تقدیم کادو! ساعت 7 آریا به اتفاق مامان و بابام و خاله به مراسم تشریف آورد که به محض دیدن من گریه ای کرد که دل حضار به رنج آمد و تا آخر مراسم از بغل بنده دور نشد و تمام وقت با اون کفشای پاشنه بلند مجبور شدم راهش ببرم. یه اتفاق دیگه که خیلی به من حال داد اونم بعد از مدتها، دیدن دوستام بود تو خونه عاطفه عزیز و بارمان نازنین. آخه من از سال 84 تنها تهران زندگی می کردم و به عنوان یک خانم مهندس تو یه شرکت ...
4 آبان 1390