روزهای پسرانه

1

همه چی آرومه!!

  ایمن‌سازی خانه‌ در طول بچه‌داری کاری‌ست اجتناب‌ناپذیر. اما آن‌چه در طول دوران بچه‌داری اول و دوم (تا این لحظه)‌ انجام دادیم؛‌ آیینه‌ای‌ست که گویا قرار است آینده‌ی پسران را در آن ببینیم مشترکات ایمن‌سازی خانه؛ همان بستن در کابینت‌ها و کشوها، چیدن صندلی اطراف بوفه و آیینه و شمعدان و جمع کردن میزهای شیشه‌ای کوچک می‌باشد (که کل ایمن‌سازی در زمان کودکی پسربزرگه همین بود ) اما ایمن‌سازی این روزها (دو ماه اخیر)‌ کاملاً چهره‌ی جدیدتری دارد علاوه بر مشترکات؛ پتوپیچ کردن ستون‌های هال و پذیرایی، میز تلویزیون و رادیاتور ...
25 مرداد 1394

حرف‌های خودمانی

  نزدیک به دو سالی می‌شود که پسرک بزرگ احساس مالکیت‌ش غوغا کرده. تا به حال به وسایل خودش حساس بوده و احدی اجازه‌ی دست زدن به آن‌ها را نداشته، حالا به وسایل خانه و ماشین و خود خانه هم کشیده شده؛ که مثلاً فلانی سوار ماشین ما نشود، فلانی به خانه‌ی ما نیاید، فلانی به حمام ما نرود !!!!!!!!!! حالا که پسرک کوچک روروئک سوار شده، قاعدتاً به همه جای خانه سرک می‌کشد، مخصوصاً به اتاق پسرک که رنگ و وارنگ است. حالا دائماً می‌شنوم؛  مامان، پوریا به ماشین من دست می‌زنه. مامان، پوریا به تخت من دست می‌زنه. مامان، پوریا به لگوهای من دست می‌زنه. مامان، پوریا رو از تو روروئک در...
7 ارديبهشت 1394

این روزها

  یک سؤال؛ آیا حقیقتاً همه‌ی کسانی که کودکی هم‌سن و سال پاره‌ی تن چهارساله‌ی ما دارند؛ روزی دو میلیون بار توسط نوگل‌شان احضار می‌شوند؟ یا بهتر بگویم جگرگوشه‌شان روزی دو میلیون بار صدایشان می‌زند؟ به راستی که مغزمان در حال تاول زدن است، از پـَس کله‌مان دود بلند می‌شود (به جان خودم داغ می‌شود) روزی به اندازه‌ی اندوخته‌ی چندین روزه‌مان کالری می‌سوزانیم مایی که باید به ما پول می‌دادند تا دو کلمه حرف بزنیم؛ حالا از صبح تا شب در حال فک زدن هستیم. از بس این پسر از ما سؤال می‌پرسد و حرف می‌زند و از ما حرف می کشد  نگویید که آست...
29 فروردين 1394

حوالی 4 سالگی

  پسرک از صبح که بیدار میشه (یعنی دقیقاً وقتی چشاش باز میشن و هنوز تو تخت‌شه) تا شب که میخواد (!)  بخوابه (به زور ساعت 9.5 می‌فرستم‌ش تو تخت‌ش)،‌ در حال حرف زدنه. یه وقتایی این‌قدر حرف می‌زنه و " چرا " میگه و ازم حرف می‌کشه و انرژی می‌گیره  که دل‌م می‌خواد سـَـرمو بکوبم به دیوار   نصف حرف زدناش اینان؛ مامان؛ مامان؛ (چندین بار تکرار میشه بدون این‌که حرف‌ش ادامه داشته باشه) مامان بیا  (n بار تکرار میشه) مامان بیا تو اتاق‌م کارِت دارم! مامان یه دیقه بیا! مامان بیا اینو (هر چیزی که داره باهاش بازی می‌ک...
20 اسفند 1393

تو خورشید منی، من ذره‌ای محتاج نورم

  بچه‌هامون خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می‌کنیم، بزرگ میشن. بعد از تولد پوریاجون ـ تو این دو ماه اخیر - هر وقت آریاجون رو بغل گرفتم، اینو به خوبی درک کردم. وقتی نـُـه ماه نتونسته بودم ـ زیاد و مثل همیشه - پسرک رو به آغوش بکشم؛ الان این بزرگ شدن کاملا ً‌ حس میشه. یه وقتایی که بغل‌ش می‌کنم، واقعا ً  احساس می‌کنم خیلی ازش دور شدم، انگار یه دوره‌ای از زندگی‌ش رو ندیدم مخصوصا ً‌ که الان اوقاتی که باهاش هستم، کم شده. از الان دارم روزایی رو می‌بینم که پسرک این‌قدر بزرگ شده که فقط سرش تو آغوش‌م جا می‌گیره و از حالا دل‌تنگ‌ش میشم ...
18 دی 1393

همین حوالی

  دقیقاً ساعت 8 صبح که پسر کوچیکه شیر می‌خواد و پوشک‌ش باید عوض بشه و کلی رسیدگی می‌خواد؛ پسر بزرگه بیدار می‌شه و بدون وقفه صــِـدام می‌کنه، میرم بالای سرش، به این امید که الان می‌خوابه، نوازش‌ش می‌کنم. اما اون هیچ رقمه حاضر نیست به خواب‌ش ادامه بده. دیگه به اون کارهای قبلی، کارهای پسر بزرگه هم اضافه میشه؛ ج ی ش و صبحونه و ... پسر کوچیکه که این وسط یا نق می زنه یا گریه می‌کنه. طفل‌ک پسر بزرگه هول میشه و سعی می‌کنه تند تند صبحونه‌ش رو بخوره. وسط این معرکه، من با یه دست، کوچیکه رو تاب میدم که بی‌فایده ست و با یه دست به بزرگه صبحونه میدم. خودم هم اون وسط کی از...
15 دی 1393

مادری به توان 2

  کار سختی‌ست هم‌زمان مادری کردن برای شیرخوار 45 روزه و کودک 3 سال و 8 ماهه. هر دو تمام و کمال تو را می‌خواهند، کوچک‌تر برای تغذیه و رسیدگی؛ و بزرگ‌تر برای توجه و توجه و توجه. اما این میان، صبور بودن و عصبانی نشدن از کودک بزرگ‌تر وقتی همه کاری برای جلب توجه انجام می‌دهد، سخت‌تر از مادری کردن هم‌زمان و تمام و کمال است.     + خدایا شکرت + به جان خودم، کفه‌ی ترازوی توجه‌مان به سمت پسرک بزرگ‌تر سنگینی می‌کند. خدا می‌داند که در حضورش حتی لب‌خند هم به طفلک شیرخوار تحویل نمی‌دهیم. اما ... + ساعت خواب پسرکان را به پیش از ساعت...
26 آذر 1393

ســــلام

  اول از همه این‌که شکر خدا، همگی ما خوبیم. مهم‌تر این‌که به لطف خدا؛ آریاجون، برادرش رو به خوبی و آرامش پذیرفته و تا حالا مشکلی نداشتیم.    دوم این‌که تشکر می‌کنم از همه‌ی دوستایی که کامنت‌ تبریک گذاشتن.   سوم این‌که هرگونه بسته‌ی پیشنهادی واسه مادری که شدیداً دچار کم‌خوابی شده رو می‌پذیریم ؛ چون پسرک کوچیک‌ شب تا صبح بیدارباش می‌زنه، پسرک بزرگ‌تر هم از صبح تا شب دوست نداره مامان‌ش بخوابه و مادر بینوا از شدت بی‌خوابی دچار سرگیجه شده!!   و در آخر، پسرک روزی چندین نوبت شیرهای خورده رو بالا میاره. به گفته‌ی دکت...
2 آذر 1393

سه و نیم سالگی

  مشاهدات ما از سه و نیم سالگی: بحران سه و نیم سالگی، شاید چیزی کمتر از بحران بلوغ نداشته باشد. همان‌گونه نافرمانی و پرتوقعی و ناهنجاری مشاهده می‌شود. بحران بلوغ، دست و پا زدن میان دنیای کودکی و بزرگ‌سالی ست همراه با احساسات غیرقابل کنترل. بحران سه و نیم سالگی هم دست و پا زدن است میان دنیای کودکی نوپایی و دنیایی کودکی بزرگ‌تر با بهانه‌های بچه‌گانه و هیجانات غیرقابل کنترل.       + از یکی دو ماه گذشته تا به حال، کماکان درگیر بحران سه و نیم سالگی هستیم + هر چند دیدن صحنه‌های بحرانی در پسرک به نسبت کمتر است، اما همان تعداد اندک هم گاهی واقعاً آزاردهن...
10 مهر 1393