روزهای پسرانه

روزهای تکــرارنشــدنی من و پســــران‌م ** پسر بزرگه متولد 11/فــــــروردین/1390 ** پسر کوچیکه متولد 10/آبــــــان/1393

تصلب شرایین روحم

قدیم ترها 5% افکار هفتگی م ، فکر مرگ بود. فکر مردن خودم، مثلا اینکه هر اتفاقی می افتاد سریع ذهنم می رفت به اینکه تو سالگرد اون اتفاق من زنده ام یا نه؟ از وقتی که مادر شدم، 5% افکار روزانه م شده فکر مرگ. مخصوصا اون اوایل. مثلا اینکه تو تولد یک سالگیه آریا جون من زنده ام؟ یا مثلا تو سالگرد قدم برداشتنش من هستم؟ و هزار جور از این فکرا یادداشت اول: - روزای اول تولد پسرک خیلی فکر مرگ آزارم می داد (می دونم اغلب مادرا باهاش درگیرن و نشونه ای از افسردگی بعد از زایمانه) اینکه اگه من بمیرم چی میشه؟ یادمه همش به رامین عزیز می گفتم اگه من مُردم آریا جون رو بسپره به دست مامانم. یا اینکه اگه آریا جون منو تنها بذاره من دیوونه میشم. گاهی اونقدر...
1 بهمن 1391

زخم شهر!

در پی شبگردیهای بی هدفمون صرفا واسه اینکه آریا جون بتونه آب نما و فواره ببینه، امشب هم سرما و آلودگی هوا رو به جون خریدیم و راهی خیابون ها شدیم. حالا فواره و آب نما کم بوده که جدیدا یه چیزی به قول خودش دوش هم اضافه شده. یه چیزی دقیقا شبیه دوش تو خیابون بهار شمالی که گویا آب رو از چاه میکشه و تانکرها رو پُر می کنه و میبره واسه فضای سبز. یه بار که داشتیم از اونجا رد می شدیم، و جناب آقای متصدی دوش، اونو کامل نبسته بود، رامین با ماشین رفت زیر دوش و آریا جون حسابی خوشحال شد. یعنی یه ذوقی کرده بود که قابل وصف نیست. بگذریم؛ 1- امشب هم از جلوی خونه داشتیم یکی یکی فواره ها رو می دیدیم و می رفتیم که رسیدیم به چهارراه (اسمشو نمی دونم، اسم ن...
1 بهمن 1391
1