روزهای پسرانه

سه و نیم سالگی

  مشاهدات ما از سه و نیم سالگی: بحران سه و نیم سالگی، شاید چیزی کمتر از بحران بلوغ نداشته باشد. همان‌گونه نافرمانی و پرتوقعی و ناهنجاری مشاهده می‌شود. بحران بلوغ، دست و پا زدن میان دنیای کودکی و بزرگ‌سالی ست همراه با احساسات غیرقابل کنترل. بحران سه و نیم سالگی هم دست و پا زدن است میان دنیای کودکی نوپایی و دنیایی کودکی بزرگ‌تر با بهانه‌های بچه‌گانه و هیجانات غیرقابل کنترل.       + از یکی دو ماه گذشته تا به حال، کماکان درگیر بحران سه و نیم سالگی هستیم + هر چند دیدن صحنه‌های بحرانی در پسرک به نسبت کمتر است، اما همان تعداد اندک هم گاهی واقعاً آزاردهن...
10 مهر 1393

تن ت به ناز طبیبان، نیازمند مباد

  بالاخره بعد از دو هفته سر و کله زدن با استامینوفن، دیفن هیدرامین، هیدروکسی زین و اون آنتی بیوتیک لعنتی، خودشون کوتاه اومدن و دست از سر پسرک برداشتن. تموم لحظه‌­هامون بوی درد گرفته بودن، بوی نفس‌­های داغ، بوی تب و بوی آلرژی... پسرک در پی یک سرماخوردگی، کارش به خوردن آنتی بیوتیک کشید که بعد از 3 روز، یهو بدن‌­ش واکنش نشون داد. تبی که هیچ طوری پایین نمی‌­اومد مخصوصا تو خواب شب. و تنها چاره‌­ی کار وقتی پسرک از خیس شدن و پاشویه فراری بود، شیاف‌­های استامینوفن بودن که بازم بعد از تموم شدن اثرشون، اون تب نامرد پیداش می­‌شد. تازه بعد از دو روز جنگیدن با تب، یهو تموم...
13 دی 1392

سلامی دوباره

  با تشکر از همه‌ی دوستانی که جویای حال و پی­‌گیر غیبت­‌مون شدن؛ اعلام می­‌کنم که علت نبودن­‌مون، بیماری شدید من و آریاجون بوده، که توان و فرصت رو از من گرفته بود و هنوز گرفتارش هستیم. در زمانی مناسب، به لطف خدا اگر روی عافیت دیدم، دوباره می­‌نویسم.  
8 دی 1392

به تلخی ِ چای سرد!

  این روزا، لج­‌بازی، کج‌خلقی و بدعنقی‌­هایی از یه کودک 32 ماهه می­‌بینم که مغزم تاول می­‌زنه. پسرک، به طرز وحشتناکی عوض شده، رفتارهای عجیبی از خودش نشون میده که هر بار بیشتر از دفعه‌ی قبل متأثرم می‌­کنه و ازم انرژی می­‌گیره از پایین انداختن هر وسیله‌­ی شکستنی و نشکستنی (لیوان، موبایل و ...) از روی هر ارتفاعی گرفته تا بدقلقی­‌هایی که واسه پوشیدن لباس و خوردن غذا داره با هر تقاضای غیرمعقول که با مقاومت­‌مون مواجه میشه، چیزی حدود نیم ساعت جیغ می‌­زنه و گریه می‌کنه و این وسط اغلب! پدرش رو شکست میده و بار همه‌­ی ...
12 آذر 1392

خداحافظی با پوشک – مرحله ی صفر

  بعد از چندین بار آبیاری خونه تو روزهای اولیه شروع پروژه، اوایل هفته‌­ی گذشته آریاجون به پیشرفت­‌های خوبی رسیده بود تا این­که اواسط هفته‌­ی قبل به شدت سرما خورد و مریض شد... شدت بیماری‌­ش این قدر زیاد بود که یه روز تو بیست دقیقه، سه بار خودش رو خیس کرد . این صحنه­‌ها این­‌قدر واسه خودش عجیب بود که هر بار با ناراحتی می‌گفت: " مامان؛‌ جیش‌­م ریخت ". به همین دلیل،‌ واسه این­‌که بیشتر از این متأثر نشه، مجبور شدم تو دو روز بیشتر اوقات پوشک‌­ش کنم و ساعات کمتری بدون پوشک باشه... روزهای بدی بودن، روزهای بیماری پسرک بیش...
10 آبان 1392

خداحافظی با پوشک - مرحله ی منفی 1

  امروز، یه هفته به اضافه یک روزه که در تکاپو هستم پسرک رو از پوشک جدا کنم. همه چیز خوب پیش می‌­رفت تا این‌­که دیروز در چندین مرحله شاهد آبیاری خونه بودم گویا تا شنیدن جمله‌­ی جادویی " مامان؛‌ جیش دارم " فرسنگ­‌ها فاصله دارم   ...
1 آبان 1392

گاه زندگی چقدر دردناک می شود !

  اول نوشت: درسته از نظر خیلی ها، تنهایی سخته و گاهی وقتها آدم نیاز داره یکیو داشته باشه واسه حرف زدن و از درد دل گفتن. شاید خیلی عجیب باشه؛ اما من واقعا از تنها بودن لذت می برم. بی خبر بودن بهم آرامش میده، عجیب تر اینکه من اصلا اهل درد دل گفتن نیستم!!! همونطور که تو ادامه ی پست نوشتم، قسمت آزار دهنده ی دور بودن برام، همون بی خبر بودن از سلامت خانواده م هست که خیلی وقتها از من پنهون می کنن، و اگر هم خبری بدن، سعی می کنن نگرانم نکنن که اون موقع بیشتر می مونم تو برزخ...     غربت؛ فرصتی ست برای همیشه با خود بودن. غربت؛ فرصتی ست برای بی خبر بودن از همه کس و همه جا. غربت؛ فرصتی ست برای دور بودن از همه ی ...
9 تير 1392

زندگی ِ من، هر روز بیخ گوشم نفس میکشه!

    + اول نوشت: هدفم از این پست این نیست که بگم؛ من خیلی خوب آریاجون رو تربیت کردم، یا اینکه اون بچه ی بسیار منطقی و بی آزاریه، که اگه اینطور باشه کودک بودنش رو ازش گرفتم. اما تا جایی که تونستم سعی کردم تو خونه، همراه با بازی و تفریح خیلی چیزا رو یادش بدم و محیط آرام و شادی رو واسه اون و خودمون فراهم کنم.   مکان: نیمکت های جلوی فست فود بیگ بوی – خیابان عباس آباد (شهید بهشتی) زمان: دو سه شب گذشته   من و آریاجون روی نیمکت های بیرون از مغازه نشستیم. مغازه خیلی شلوغ بود و آریاجون می موند زیر دست و پا، این شد که ما اومدیم بیرون... همینطور که در حال صحبت کردن بودیم، یه خانمی به ما نزدیک ش...
2 تير 1392

چتر خداوند !

  امشب داشتیم از شهر کتاب بیرون می اومدیم، من تو یه دستم کیسه ی کتابایی که خریده بودم، بود و با دست دیگه م دست آریاجون رو گرفته بودم. چند قدمی مونده بود به در خروجی برسیم، که آریاجون دستش رو از دستم آزاد کرد و به سرعت دوید سمت در. در، که اتوماتیک بود، سریع باز شد و آریاجون پرید بیرون ... همون لحظه تنها چیزی که یادم میاد این بود که یه موتور هم داشت با سرعت از اونجا رد می شد. فقط تونستم جیغ بزنم و آریا رو سر جاش میخکوب کنم... خدا رو شکر، تو یه فاصله ی بسیار کمی از موتور، آریاجون متوقف شد... اما قلب من کف زمین بود... دست و پام به طرز عجیبی می لرزیدن و تموم بدنم از استرس، خیس عرق شده بود... از همون موقع قلبم داره با یه ...
30 خرداد 1392