روزهای پسرانه

باز هم خرابکاری ...

  امروز تو اتاق بودم و باز از آریاجون غافل شدم؛ اومدم دیدم رو دیوار نقش زده، اونم از نوع هفت - هشت تا منو دیده، با خوشحالی در حالی که مداد آبی دستشه؛ آریا: مامان، آریا، پوه (مامان آریا کوه کشیده)  من:  آریا:   نچ نچ من: اینجا خونه ی آقاجونه، خیلی ناراحت میشه (آقاجون، بسیار با شخصیت تر از اونی هستند که بخوان نسبت به این مسائل اعتراض کنن، واسه آریا گفتم که بدونه، امانت رو باید درست نگه داشت ) آریا:  چند تا بوس تحویلم داد و رفت؛ منظورش چی بود، نمی دونم. شاید گفت: خودت یه کاریش بکن. حالا دیوارها هم رنگ پلاستیک، مگه تمیز میشدن؟   توجیه نوشت: همیشه تموم وقت حواسم به آریاجون هست...
22 ارديبهشت 1392

بدون شرح !

  امروز غرق یه کتاب شده بودم، وقتی به خودم اومدم، دیدم که ...     آریاجون لطف کرده بود خودش و فرش اتاقش رو با پودر بچه تزیین کرده بود... به علت وخامت اتفاق پیش آمده، زیاد نتونستم عکس بگیرم و رفتم سراغ تمیزکاری، که درست و حسابی هم تمیز نشد، مخصوصا فرش اتاق ...
18 ارديبهشت 1392

من یار مهربانم 4

  دارم یه کتابی رو می خونم به اسم « مادر و پسر _  راهکارهای ساده برای تربیت پسران»  مولف: ملسیا و هری اچ هریسون مترجم: فاطمه دهقانی یه کتاب در قطع جیبی، که تو هر صفحه ش یه نکته ی تربیتی رو با یه زبان خاصی گفته؛ امروز که یه مقدار حال خوشی نداشتم، نوشته های کتاب هر وقتی یه لبخند کنار لبم نشوند     کمی از مقدمه ی کتاب با گفتن جمله ی «شما صاحب یک فرزند پسر شدید» دری از دنیای جدید به روی هر مادری باز می شود. این کتاب، حامل رازهایی درباره ی ارتباط مادر و پسر است، رابطه ای که گاهی نشاط بخش و گاهی هم دیوانه کننده است، اما با این وجود همواره خارق العاده...
21 ارديبهشت 1392

اندکی تأمل ...

          والذين يؤذون المؤمنين و المومنات بغير مااكتسبوا فقداحتملوا بهتانا و اثما مبينا و آنان كه مردان و زنان با ايمان را به سبب كارى كه انجام نداده اند، مى آزارند، بار  بهتان  و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند.    نكوهش بهتان از ديد شرع و عقل بهتان  هم مانند بيش تر آفات زبان ، از جمله رفتارهاى مورد نهى شريعت بوده ،  حرام  است و عامل آن به مجازات و كيفر الهى گرفتار خواهد شد.   خداوند بزرگ در آيه اى كه گذشت ،  بهتان  را گناهى آشكار معرفى كرده است. در روايات گوناگون نيز به  بهتان زننده ، وعيد آتش  داده شده است .   بر ...
15 ارديبهشت 1392

بالاخره سحر را دیدیم ...

  دیشب برای اولین بار بعد از مدتها، پسرک ساعت 10.5 شب سر بر بالین نهاد و به خواب رفت... ما هم شامی خوردیم و به کارهای عقب مانده مان رسیدیم و ساعت حوالی 1.5 بامداد گارد خواب را گرفتیم که دیدیم پسرک در خواب به تکاپو و وول خوردن افتاده؛ فکر کردیم شاید طفلک تشنه می باشد. رفتیم لیوانی آب آوردیم و پسرک نوش جان کرد و خوابید... هنوز دقایقی نگذشته بود که دیدیم مجددا حرکات قبلی تکرار شد، همانطوری که در عالم خواب و بیداری بود سوال کردیم: گشنه ای؟ می خوای چای و شیرینی برات بیارم؟ پسرک بلند شد و عزم بیرون از اتاق کرد، به دنبالش رفتیم، چای را آماده کردیم و به همراه شیرینی خدمتش آوردیم و تا آخر میل کرد و ما خیالمان راحت که حالا می خوابد! ...
14 ارديبهشت 1392

روز باشکوه ...

  ساده ی سخاوتمندم آموزگارم هستی ات سبز       امروز ، روز بزرگیه ... این روز رو به همه ی معلم ها (مخصوصا معلمین خودم ) تبریک میگم   آقاجون (آقای بهار، پدر گرامی رامین عزیز) یکی از معلمان فیزیک تهران بودند. این روز رو اول از همه به ایشون تبریک میگم که اولین شاگرداشون که بچه هاشون باشند رو به خوبی تربیت کردند... آقاجون، پاینده باشید   بابایی (پدر بنده)، از معلمین و فرهنگیان سمنان بودند.  این روز رو خالصانه به ایشون تبریک میگم، که همیشه معلم من بودند، درسهایی از ایشون یاد گرفتم که تو هیچ مدرسه ای تدریس نمیشد... بابایی، الهی همیشه سلامت ...
12 ارديبهشت 1392