روزهای پسرانه

زندگی ِ من، هر روز بیخ گوشم نفس میکشه!

    + اول نوشت: هدفم از این پست این نیست که بگم؛ من خیلی خوب آریاجون رو تربیت کردم، یا اینکه اون بچه ی بسیار منطقی و بی آزاریه، که اگه اینطور باشه کودک بودنش رو ازش گرفتم. اما تا جایی که تونستم سعی کردم تو خونه، همراه با بازی و تفریح خیلی چیزا رو یادش بدم و محیط آرام و شادی رو واسه اون و خودمون فراهم کنم.   مکان: نیمکت های جلوی فست فود بیگ بوی – خیابان عباس آباد (شهید بهشتی) زمان: دو سه شب گذشته   من و آریاجون روی نیمکت های بیرون از مغازه نشستیم. مغازه خیلی شلوغ بود و آریاجون می موند زیر دست و پا، این شد که ما اومدیم بیرون... همینطور که در حال صحبت کردن بودیم، یه خانمی به ما نزدیک ش...
2 تير 1392

نقاشی دیواری ...

  از بس پسرک، تموم سطوح قائم خونه اعم از در، دیوار و ستون رو خط خطی کرد و همه ی راه حل هامون واسه جلوگیری از این کارش، بی نتیجه موند؛ امروز تصمیم گرفتم یه جوری این میلش رو هدایت کنم و این شد که واسش یه کاغذ بزرگ چسبوندم به پشت کابینت های آشپزخونه، و اونم کلی ذوق کرد، و مدت طولانی مشغول شد و البته خوشحال شد که دیگه کسی بهش نمی گه: " آریاجون، مداد باید رو کاغذ خط بکشه نه رو دیوار "         ...
1 تير 1392

تو به زندگی می مانی ...

    دوستت‌ می‌دارم‌  ! تو به‌ زندگی‌ می‌مانی‌   ! به‌ نوشیدن جرعه ای  آب‌ در فاصله‌ ی دو رؤیا   ! به‌ بوییدن‌ عطرِ یکی‌ نامه ی پیش‌ از گشودنش‌   ! به‌ سلام هر سپیده‌دم‌    ! به‌ فرونشاندن عطش اطلسی‌ها   !     پی نوشت 1: عنوان پست، عنوان شعری از  یغما گلرویی پی نوشت 2: گوشه هایی از همان شعر   ...
31 خرداد 1392

کیک + شمع !

  روزگاری شده، هر نوع شیرینی و کیکی که پاشون به خونه ی ما باز میشه، قبل از خورده شدن، حتما باید چند تا شمع روشن بشینه روشون و گل پسر فوت شون کند   رولت ها رو هم مزین کردیم به کورسوی شمع ها !!   اینم، یه آریاجون ِ نازنین، که سریع شمع ها رو فوت کرد و داره باهاشون بازی می کنه ...
31 خرداد 1392

چتر خداوند !

  امشب داشتیم از شهر کتاب بیرون می اومدیم، من تو یه دستم کیسه ی کتابایی که خریده بودم، بود و با دست دیگه م دست آریاجون رو گرفته بودم. چند قدمی مونده بود به در خروجی برسیم، که آریاجون دستش رو از دستم آزاد کرد و به سرعت دوید سمت در. در، که اتوماتیک بود، سریع باز شد و آریاجون پرید بیرون ... همون لحظه تنها چیزی که یادم میاد این بود که یه موتور هم داشت با سرعت از اونجا رد می شد. فقط تونستم جیغ بزنم و آریا رو سر جاش میخکوب کنم... خدا رو شکر، تو یه فاصله ی بسیار کمی از موتور، آریاجون متوقف شد... اما قلب من کف زمین بود... دست و پام به طرز عجیبی می لرزیدن و تموم بدنم از استرس، خیس عرق شده بود... از همون موقع قلبم داره با یه ...
30 خرداد 1392

آریاجون و بوم نقاشی !

  امروز داشتم به آریاجون ناهار می دادم که توجه م جلب شد به خط هایی که با ماژیک روی پاش کشیده بود و کمی از اونا از زیر شلوار پیدا بود شلوارش رو کشیدم بالاتر، چشام گرد شد میگم: « آریا اینا چیه رو پات؟ » میگه: « جارو برقی، جارو شارژی »     پی نوشت: نتیجه می گیریم وقتی مادر بچه، با ماژیک روی پای کودکش نقاشی می کشه، بچه هم بدش نمیاد از این تجربه ی مامانش استفاده کنه  ...
29 خرداد 1392