روزهای پسرانه

کلاه ...

  دیروز، با آریاجون بیرون بودیم که توجه ش به ویترین یه مغازه کلاه فروشی، جلب شد؛ بر خلاف تابستون پارسال که هیچ طوری راضی نمی شد کلاه بذاره سرش، دیروز خیلی مشتاق شد و اصرار کرد که کلاه بخریم بالاخره رفتیم تو مغازه و با انتخاب خودش براش کلاه گرفتیم؛ از دیروز این کلاه شده وصله ی جونش     از وقتی هم رسیدیم خونه، تموم مدت ایستاده بود جلوی آینه و تصویر جدید خودش رو رصد می کرد     تازه بعد از اینکه لباسش رو عوض کردم که بخوابه، باز هم راضی نبود دست از سر این کلاه برداره      همش هم اصرار داشت با ژست های مختلف ازش عکس بگیرم   ...
10 خرداد 1392

کودکی های مامان !

  درسته که تو خونه ی ما، استفاده از خودکار و از هر نوع قلم که از خودش جوهر ساطع کنه، ممنوعه. چون معمولا، پسرک دو تا پاشو از زانو به پایین و به تبع اون دو تا دستاشو با کاغذ اشتباه می گیره با این اوصاف، یه وقتایی مامانی بدش نمیاد قوانین رو دور بزنه و شیطنت کنه    آثار هنری مامان با استفاده از ماژیک     ...
8 خرداد 1392

امروز ِ پسرک ...

  امروز، 3/خرداد/92 ، حوالی ساعت 1:30 ، پارک ایرانشهر مثل همیشه، آریاجون خیلی کم سراغ وسایل بازی رفت (در حد صفر) و بیشتر تو پارک قدم زد، سنگ انداخت تو استخرها و دوید دنبال گربه ها...  فکر کنم گربه های پارک شناخته بودنش و تا می رفت سراغشون فرار می کردن ...             ...
3 خرداد 1392

بهاران ...

    آرین جون؛ پسر عموی آریاجون، پسر خوب خاله روشنک و عمو کامبیز باران جون؛ دختر عموی آریاجون، دختر نازنین خاله سارا و عمو کیوان   امشب حسابی به آریاجون و باران خانم خوش گذشت...   کوچولوهای نازنین، از بودن با هم لذت بردن و هم بازی های خوبی بودن...     ...
3 خرداد 1392

روز بزرگ ...

  مردای عزیز و محترم خونه ؛ این روز رو صادقانه و خالصانه بهتون تبریک میگم     چند کلمه حرف خصوصی   آقایان گرامی منزل؛     احتراما به استحضار می رساند؛ از آنجا که بنده دائما در حال رتق و فتق امور مربوط به شما آقایان می باشم  و به کل از خود، فارغ شده ام و هم چنین، چون نسبت وجودمان 2 (شما) به 1 (من) هست، از امروز تصمیم  بگیرید و با هم،  همقسم بشوید که هوای خانم خانه رو بیشتر داشته باشید ...                                              ...
3 خرداد 1392

و خدایی که در این نزدیکی ست

    همیشه (منظورم از همیشه واقعا همیشه ی ایامه به غیر از دیشب) وقتی آسمون پـُـر از ابر میشه و بارون میاد، یه حس پارادوکس میاد سراغم ... اینکه بارون رو خیلی خیلی دوست دارم و دلم میخواد ساعتها بشینم و ببینمش و صداشو بشنوم و هم اینکه یه حزن سبکی میشینه رو دلم ... بعدش هم حسابی حالم خوب میشه، هنوز نمیدونم علاقه م به بارون حالمو خوب میکنه یا اون حزن شیرین؟  اما دیشب که بارون اومد، حال عجیبی داشتم. این بارش با تموم باریدن های قبلی فرق داشت، کلی برام حرف داشت، پیغام داشت، انگار فقط فرستاده شده بود واسه من...   وقتی از شیشه ی نیمه باز ماشین خودشو پخش می کرد رو صورتم؛ وقتی صداش رو می شنیدم ...
1 خرداد 1392

آرزو با طعم کاهو و سکنجبین !

 اول نوشت: قسمت آخر این پست رو زیاد جدی نگیرید (ادامه مطلب)   یادمه اون قدیما که فقط یه برادر و یه خواهر داشتم (دایی حسین و خاله مریم)، دوست داشتم یه برادر کوچیکتر از خودم هم داشته باشم، یه حس خوبی بهم می داد وقتی رابطه ی دخترا با برادر کوچیکتر از خودشون رو می دیدم، یه الفت خاصی بین شون بود... هر چند من با تنها برادرم هم یک رابطه ی خواهر و برادری ساده و خوبی داشتم و دارم... در هر صورت این آرزو هیچ وقت محقق نشد و من الان یه برادر و دو تا خواهر دارم و بسیار برام عزیزن... وقتی هم دوران تجردم، رنگ جوونی گرفت، همیشه دوست داشتم یه پسر داشته باشم ... از قرابتی که بین مادرا و پسراشون هست، خوشم می اومد، یک رابطه ی ما...
29 ارديبهشت 1392

شب آرزوها ...

  امشب شب آرزوهاست؛ لیلة الرغائب آرزومند آرزوهای خوب برای همه   لیلة الرغائب (نامی عربی: به معنای شب آرزوها)  به نخستین شب جمعه ی ماه رجب گفته می شود، به باور مسلمانان، در این شب فرشتگان به زمین نزول می کنند تا رحمت الهی را به جامعه ی بشری عرضه نمایند. لیلة الرغائب در سراسر جهان اسلام گرامی داشته می شود.   کلمه ی «رغائب» جمع «رغیبه» به معنای چیزی که مورد رغبت و میل است و نیز به معنای عطا و بخشش فراوان می‌باشد. بنابر معنای اول «لیلة الرغائب» شبی است که میل و توجه به عبادت و بندگی در آن بسیار است و بندگان خدا در این شب گرایش زیادی به رفتن به در خانه خدا و...
26 ارديبهشت 1392