کلاه ...
دیروز، با آریاجون بیرون بودیم که توجه ش به ویترین یه مغازه کلاه فروشی، جلب شد؛ بر خلاف تابستون پارسال که هیچ طوری راضی نمی شد کلاه بذاره سرش، دیروز خیلی مشتاق شد و اصرار کرد که کلاه بخریم بالاخره رفتیم تو مغازه و با انتخاب خودش براش کلاه گرفتیم؛ از دیروز این کلاه شده وصله ی جونش از وقتی هم رسیدیم خونه، تموم مدت ایستاده بود جلوی آینه و تصویر جدید خودش رو رصد می کرد تازه بعد از اینکه لباسش رو عوض کردم که بخوابه، باز هم راضی نبود دست از سر این کلاه برداره همش هم اصرار داشت با ژست های مختلف ازش عکس بگیرم ...











