روزهای پسرانه

روزهای شیرین ِ شیرین !

    تو این یکی دو ماه اخیر، دامنه ی لغات آریاجون، هر روز داره وسیع تر میشه. (پسرک از مدتها قبل از تولد یک سالگی، تعدادی از کلمات رو به صورت محدود و به زبان خودش بیان می کرد) تقریبا بیشتر کلمات رو می تونه ادا کنه، و بعضی رو هم کمی دست و پا شکسته. جملاتش از دو کلمه فراتر نرفته که شامل فاعل و فعله. اما بعضی جملات یا بهتره بگم شبه جملاتش تقریبا شامل 5 یا 6 کلمه میشن؛ (میگم شبه جمله، چون فعل و حروف اضافه و حروف ربط ندارن) خدا می دونه روزی چند بار خودمو مهمون دست و پا و صورتش می کنم واسه بوسیدن وقتی با حرف زدنش، پـَـرتم می کنه تو یه دنیای دیگه.   دوست دارم بعضی از کلمات رو همونطور نادرست و شیرین ادا کن...
29 خرداد 1392

روزگار آفتابی !

  یکی از تصاویری که از مادر عزیزتر از جانمان  در کودکی هایمان به گاه برخاستن از خواب، در ذهنمان نقش بسته، این است که؛ ایشان را پشت چرخ خیاطی ملاحظه می کردیم که صدای قژ قزش هنوز هم برایمان زیباترین سمفونی شنیدنی کودکی هایمان می باشد. و یا اینکه در آشپزخانه بودند و مشغول طبخ غذا و دیگر امور مربوط  به خانه داری ... و به وقت بیداری مان هم با ما بودند و مراقب و مواظب ما و یا مشغول بازی با ما ...   و احتمالا تصویری که در ذهن آریا به وقت برخاستن از خواب، از ما خواهد ماند، این است که؛ یا ما را پشت کامیپوتر می بینند و صدای تلق تولوق کیبورد تا ابد در گوشش زنگ خواهد خورد. و یا اینکه ما را کتاب به دست به یاد خواه...
28 خرداد 1392

نازنینم؛ پا به پایت کودکی می کنم !

    پیرو علاقه ی بیش از حد پسرک به پارکینگ، امروز با کمترین امکانات براش یه پارکینگ درست کردم. وسایل خاصی هم احتیاج نداشت؛ جز یه جعبه، قیچی، کاتر، چسب و مهمتر از همه چیز حوصله ... پسرکم امروز کلی با این کاردستی سرگرم شد ...
26 خرداد 1392

سرگرمی وبلاگی

  از دوست عزیزم، الهام مامان علی رضای نازنین تشکر می کنم که منو به این بازی دعوت کرد و عذرخواهی می کنم که چند روزی تعلل کردم ...   س : بزرگترین ترس از زندگی؟ ج : از دست دادن عزیزانم   س : اگه 24 ساعت نامرئی می شدی چیکار می کردی؟ ج : یه کامیون نامرئی هم با خودم می بردم شهر کتاب مرکزی، طبقه ی همکف، همه ی کتاباشو بار کامیون می کردم و با خودم می بردم یه جایی که دست هیچ کس بهم نرسه...   س: اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یه آرزو بین 5 الی 12 حرف رو داشته باشه، اون آرزو چیه؟ ج : یه دونه از اون قالیچه های پرنده برام بیاره، که هر جا خواستم خودم برم...   س: از بین...
23 خرداد 1392

پسرک و دنیای الکترونیک ...

  ما همش به این امید بودیم که نازنین پسرمون بزرگ میشه و علائقش عوض میشه؛ اما اشتباه کردیم اساسی ...   این پسرک هم منو شناخته و از هر فرصتی و از هر امکاناتی واسه دیدن علائقش استفاده میکنه مثلا خمیر بازی براش گرفتم که سرش گرم بشه، منو وادار می کنه براش خلق کنم دوستان الکترونیکی خمیری رو     معرفی می کنم از سمت راست: ماشین لباسشویی، جارو برقی و پنکه (ساخت داخل، کاملا بومی)  جارو شارژی و اتو: خارج از کادر     و این هم از نمایی دیگر   فکر می کنم تا بزرگ شدن آریاجون، نائل به دریافت مدرک معتبر نقاشی و مجسمه سازی بشم ...
23 خرداد 1392

اولین نقاشی حرفه ای آریاجون ...

  خلاصه بعد از کلی نقاشی کشیدن واسه پسرک، خودش به تنهایی می تونه نقاشی بکشه و طبق معمول بیشتر از هر چیزی جاروبرقی براش جذابه، چه واقعی ش و چه روی کاغذ این موفقیت بزرگ رو به مرد کوچولوی بزرگ خونه مون تبریک میگم     نقاشی شامل یک عدد جاروبرقی به انضمام دسته، لوله و دکمه های جاروبرقی می باشد که روی بدنه ش تعبیه شده.  و همچنین یه دست با 200 تا انگشت که بیشتر شبیه پا شده ...
22 خرداد 1392

باز هم با خنده ات اعجاز کن!

    از سمت راست: پری ناز (دختردایی آریاجون) آریا جون سارا  (دختر خاله ی آریاجون)   پا بـــه پای کــــودکی هــایــــم بیـــا کــفــــش هایت را به پا کن تا به تا قــاه قـــاه خــنـــده ات را ســـاز کن   باز هـــم با خــنده ات اعــــجاز کن . پا بکـــوب و لج کن و راضــی نشو   با کســــی جـــز عشق همبازی نشو بچه های کوچــــــه را هـــم کن خبر   عـــاقــلی را یــک شب از یادت ببر خـــــالــه بازی کــن به رسم کودکی   با هــــمان چـــــادر نــــماز پــولکی طـــعـــم چای و قــــــوری گلدارمان   لـــــحــــظه های ...
20 خرداد 1392

همین حوالی ...

    26 ماهگی مبارک   پسرک 58 سانتی دیروز و 92 سانتی امروز ... گل پسر 3850 گـِـرمی دورترها و 13100 گـِـرمی الان ... نوزاد بدغلق 26 ماه قبل و کودک صبور این روزها ...   و من ... مادر بی تجربه ی 2 سال و 2 ماه قبل و مادر بی تجربه تر همین الان و خیلی دورتر از قبل ... از مرور این 26 ماه و از لذت مادرانگی هایم که بگذرم، گاه یاد خستگی ها و بی خوابی هایم بر خاطرم سنگینی می کند. اما بازم هم لذت شیرین با هم بودنمان می چربد به تمام دنیا و سختی هایش ...   بودنت را ارج می نهم ؛  پاینده باشی مرد 26 ماهه ی خانه ما ...
11 خرداد 1392

آریا و شهر کتاب ...

  دیروز بعد از مدتها، بالاخره تونستیم یه سری بزنیم به شهر کتاب من که طبق معمول، رفتم سراغ کتابا و کلی خوش گذروندم؛ آریا هم رفت قسمت بازی و نقاشی     اونجا، آریاجون یه دوست نازنین هم پیدا کرد       و این هم، پایان ماجرا   ...
11 خرداد 1392