مادرانه
اين روز بزرگ رو خدمت همه ي مادرها ، مخصوصا مادر بزرگوار خودم و مادر گرانقدر رامين عزيز و هم چنين همه ي مادراي نازنيني كه تو اين دنياي مجازي رشته ي دوستي مون به هم گره خورده تبريك ميگم اميدوارم در سايه ي الطاف خداوند ، بتونيم هر روز قدم بزرگتري رو واسه سعادت و سلامت جسم و روح كودكانمون برداريم. هم چنين آرزو دارم ، همانطوري كه خداوند تاج مادري رو روي سر من گذاشت ، همه ي خانمها تجربه كنن هم آغوشي با كودكشون رو تاج از فرق فلك برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن &nbs...
باز هم دلتنگی ...
گاه چنان دلتنگ روزهای بی سودایی ام می شوم که حد و اندازه ندارد، اصلا سری نداشتم که سودایی داشته باشم! مستانه و سرخوش چنان قدم می گذاردم بر زمین خدا که گویی بر ابرها قدم می نهم، غوطه می خوردم در کودکی ام... بی خیال ِ بی خیال در آن روزهای دور، دلی داشتم که ملازم هم بودیم، روحی داشتم که بغایت بلند می پرید... این بی خیالی و بی سودایی تا پایان تحصیلات دانشگاه، نـَـفـَـس تا نـَـفـَـس همراهم بود و چه لذتی داشت... چهره ای بشاش داشتم که انگار به عمرش رنگ غم ندیده رسید ایامی که برای رسیدن به شغل دلخواه، شدم پایتخت نشین! به یکباره روح خجسته ام عزلت نشین شد؛ چرا؟ هنوز ماتم!! دیگر نه از ملازمت من و دلک خبری بود و نه ا...
دغدغههای کودک من!
تو این چند ماه اخیر، پسرک دلمشغولیهایی پیدا کرده که در نوع خودشون جالب هستن... اول از اونی میگم که دردسرش کمتره؛ حدود دو ماه پیش که سمنان بودیم و خاله مریم اثاث کشی داشت، آریاجون بدجور رفته بود تو نخ کارگرا و بهشون توجه میکرد، مخصوصا که اون عشق لوازم خانگیه. با هر بار برداشتن یکی از این وسایل کلی ناراحت میشد که دارن کجا میبرنش؟! خلاصه وقتی کار تموم شد، بردمش تو کوچه و دید که همهی وسایل شدن بار کامیون... حالا از اون روز تو خونه به تموم وسایلمون اشاره میکنه و ازم میخواد براش تعریف کنم اون روز خونهی خاله مریم چه اتفاقی افتاد و آقاها چیکار کردن! خودش هم ما...
من یار مهربانم 3
برای بارمان نازنین و عاطفه آریاجون، هنوز این عروسکا رو تو انگشتاش نمیذاره. همه رو می چینه کنار هم و باهاشون بازی می کنه. تقریبا همشون رو میشناسه. می تونی پسری رو طولانی مدت باهاشون سرگرم کنی این کتابا از یک سالگی آریاجون، کمک حال من بودن. خیلی دوستشون داره مخصوصا نخستین واژه های خانه (اون جلد قرمزه) این دو تا کتاب هم از خانواده ی اون بالایی هستن. انتشارات پیک ادبیات. سرگرم کننده و عالی اینا هم مال انتشارات پیک ادبیاته، سایزشون کوچیکتره، تعدادشون زیاده، آریاجون موقع خرید فقط به این سه تا علاقه نشون داد تو این دو کتاب...
یک روز زیبای بهاری...
روز یازدهم فروردین، بابایی از صبح برای آبیاری رفته بودن باغ. موقع ظهر هم، من و رامین و آریاجون واسه بابایی ناهار بردیم. آریاجون هم از فرصت پیش اومده استفاده کرد و کلی خوش گذروند... اون روز، آفتاب خیلی شدید بود و من موقع عکس گرفتن عملا هیچ چیزی نمی دیدم ...
دنیای کودکانه!
پرتاب سنگ به داخل آب، از تفریحات ناسالم پسرکمان می باشد (با نهایت شرمندگی) امروز، این گربه بینوا از دست آریاجون کلافه شده بود، هر جا می رفت، آریا هم به دنبالش. آخر پیشی کوچولو مجبور شد واسه دفاع از خودش رو دست آریا چنگ بندازه آریاجون، بالای پلی که دو تا سرسره رو به هم متصل می کنه، تو افکارش غرق شده... تو پارک هیچ چیزی واسه گل پسر جذاب تر از آب نما و استخر و فواره نیست... بدون شرح! ...






