لحظه ی سبز نیایش
اول نوشت: لازم به توضیحه که آریاجون روزانه بالغ بر 50 رکعت نماز میخونه، مخصوصا اگه صدای اذان رو بشنوه، اما خارج از اون وقتها هم دائما در حال عبادته ... ضمنا بدون سجاده امکان نداره نماز بخونه ... یه وقتایی هم اصرار داره که چادر بندازه سرش و بعد نماز بخونه ... ( حالـــــَــت را عاشقم ؛ پسر ) در کنار همه ای اینا، وقتی من و یا رامین می خواهیم نماز بخونیم، یه گریه هایی می کنه که واویلاست! از اینکه وقتی تو نماز هستیم و بهش بی توجه، ناراحت میشه و از قبل از نماز ما شروع می کنه به گریه و زاری، حالا هر چی بهش می گیم آقا؛ شما هم سجاده ت رو بیار و بایست نماز بخون، فایده نداره ... موندیم با این معضل چیکار کنی...
شبکه ی پویا ...
امروز بعد از مدتها، تونستم واسه چند دقیقه ای تلویزیون رو از انحصار پسرک دربیارم. آخه تلویزیون صرفا در اختیار پسرک و برنامه های مورد علاقه ی ایشون می باشد. از CDهای مخصوص خودش گرفته و کلیپ های عمو پورنگ و کارتون toy story که روی فلش هست و خونه ی ما مزینه به صدا و تصویر برنامه های مورد علاقه ی شازده. همین طور که داشتم با بی حوصلگی کانال های تلویزیون رو عوض می کردم، رسیدم به شبکه ی پویا. شبکه ای که تو خونه ی ما هیچ جایگاهی نداره ... یهو آریا، از دور مثل برق و باد پرید سمت تلویزیون و شیشه ش رو بوسید... خیلی برام عجیب بود، اولین بار بود می دیدم آریاجون نسبت به یه برنامه این جور از خود بیخود میشه... خلاصه راضی شدم به اینکه...
این روزا ...
امروز برای چهارمین روز متوالی، خونه ی ما انفجار رو تجربه کرد (البته انفجار از نوع فاجعه) از 4 روز پیش که کم کـَـمـَـک بیماری خودش رو به من نشون داد، دیگه نتونستم سرپا بایستم و شد روز خوبی برای پدر و پسر ... وسط هال و پذیرایی ، صحنه ی درگیری تموم اسباب بازی هاست. حتی اونایی رو که تو مخفی ترین قسمت اتاق آریا جاسازی کرده بودم (چون مناسب الانش نبودن)، وارد میدون جنگ خونگی شدن... کلی بالش و پتو به داخل هال و پذیرایی راه پیدا کردن تا واسه پسرک نقش پارکینگ رو بازی کنن ... وسط اتاق آریا، تموم وسایل مربوط به تعویض پوشک، پرواز می کنن. چون یکی از سرگرمی های پسرک (که البته پدر گرامی شون به اون دامن زدن) رفتن به داخل تخت و انداختن وسایل ...
باز هم خرابکاری ...
امروز تو اتاق بودم و باز از آریاجون غافل شدم؛ اومدم دیدم رو دیوار نقش زده، اونم از نوع هفت - هشت تا منو دیده، با خوشحالی در حالی که مداد آبی دستشه؛ آریا: مامان، آریا، پوه (مامان آریا کوه کشیده) من: آریا: نچ نچ من: اینجا خونه ی آقاجونه، خیلی ناراحت میشه (آقاجون، بسیار با شخصیت تر از اونی هستند که بخوان نسبت به این مسائل اعتراض کنن، واسه آریا گفتم که بدونه، امانت رو باید درست نگه داشت ) آریا: چند تا بوس تحویلم داد و رفت؛ منظورش چی بود، نمی دونم. شاید گفت: خودت یه کاریش بکن. حالا دیوارها هم رنگ پلاستیک، مگه تمیز میشدن؟ توجیه نوشت: همیشه تموم وقت حواسم به آریاجون هست...






