روزهای پسرانه

به خاطر خاله مائده!

  ادامه مطلب....     صبح شنبه قبل از اومدن به تهران، بردمت آرایشگاه. خاله مائده دانشگاه بود، نبود که ببیندت. ازم خواسته عکستو بذارم.    خاله مائده! چون آریاجون این روزا مریض بوده، عکس ازش نگرفتم. این عکسا هم مال همون روز شنبه ست.               ...
10 اسفند 1391

گل بی خار من!

     چو خاری به دل داری از روزگار، چو نتوانی از دل برون کرد خار، چو درمان و دارو، نیاید به دست، زر و زور بازو، نیرزد به هیچ، چو تدبیر و نیرو، نیاید به کار، در آن تنگنایی که اندوه و رنج دلت را فراگیرد از هر کنار... به گل فکر کن! به پهنای یک آسمان گل به دریای تا بیکران گل... رها کن تن خسته ات را در آن باغ تا بی نهایت بهار شنا کن! سبکبال، پروانه وار... مگر ساعتی دور از آن کارزار بیاسایی از گردش روزگار  گل بی خارم از دیشب تب داره و حالش خیلی بده. آریاجون زودتر بلند شو که تموم امیدم تویی! حال من هم بهتر از تو نیست! خرابم م م! ...
8 اسفند 1391

خلاصم کن!

  ادامه مطلب...   غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا دلم با هرتپش با هر شکستن داره میفهمه که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه چه راههایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست تو خوب سوختن رو میشناسی سکوتو از اونم بهتر من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر میخوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم دلم با هرتپش با هر شکستن داره میفهمه که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه چه راههایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست خلاصم کن از عش...
8 اسفند 1391

باز هم سمنان!

  تو هفته ای که گذشت، مجددا برای صیقل دادن روح و جان به اتفاق مرد کوچیک زندگی م راهی پناهگاه همیشگی م یعنی سمنان (خونه ی مامانی و بابایی) شدم. از اونجایی که هر وقت ما میریم سمنان، خونه ی مامانی و بابایی به کاروانسرا تبدیل میشه؛ این بار هم این اتفاق افتاد. به جز خاله مریم اینا که پای ثابت حضور تو خونه بابایی هستن (البته بیشتر وقتی ما هستیم)، دایی حسین هم از کلاساش می زد و خودش رو می رسوند به ما. بقیه ی فامیل هم به بهانه ی دیدن من و صد البته آریاجون یه جورایی اونجا تـِلـِپ می شدن! روزهایی که سمنان بودم فرصتی شد تا از سرگرم بودن آریا جون با خاله ها و دایی حسین استفاده کنم و بزنم به خیابونا (البته پیاده) تا یه مقدار کــَــله ی داغم ...
7 اسفند 1391

I do Love

  ادامه مطلب...               ...When, in disgrace with fortune and men’s eyes ,Haply I think on thee, and then my state Like to the lark at break of day arising ;From sullen earth, sings hymns at heaven’s gate   For the sweet love remember’d such brings .That then I scorn to change my state with KINGS              هنگامی که در نظر سرنوشت و مردمان، روسیاه باشم... با شادمانی به تو خواهم اندیشید، و بعد به مقامم، و خواهم خواند، همانند چکاوکی که در هنگامه ی دمیدن سپیده ی صبح ...
28 بهمن 1391

مادرانه ای خاکستری!

  آقا ما اومدیم پسرک رو از آغوشمون محروم کردیم، بلکه مستقل بشه و کمتر بره تو کارمون ؛ بدتر شد. بلایی به سرمون اومد، خانمانسوز. از صبح که ازخواب بیدار میشه، ما رو چون اسیری کـــَت بسته در اختیارمی گیره تا هر وقت که از ما سیر بشه. کلا ما اصلا واسه خودمون نیستیم. تمامی کارهای ایشون اولویت داره مثل همیشه. یه وقت به خودمون میاییم، می بینیم داریم از گرسنگی پس می افتیم. تا نیت می کنیم از جامون بلند بشیم و بریم یه چیزی میل کنیم، جیغ های بنفش پسرک ما رو میخکوب می کنه، که چی؟ که فلان چیزک رو بــِکش. با هزار بدبختی و داستان سرهم کردن که حالا نوبت تو شده، تو باید نقاشی بکشی؛ یه جورایی فرار می کنیم و ... باز تو اون هیر و ویر به یه چیز...
28 بهمن 1391

او...!

  ادامه مطلب...   در دل سیاه شب ، هر ستاره ای که سر می زند، اوست. چشمک هر ستاره ای، نگاه دزدانه ی اوست که مرا پیغام می دهد؛ که در زمین تنها نیستی، که مرا غروب نیست، مرا با تو جدایی نیست، مرا بی تو زندگانی نیست، مرا بی تو سرنوشتی نیست، سرگذشتی نیست. هر ستاره ای مرا مژده ای است که او هست، که اوست. که او خورشید بی غروب من است. که او وصال بی فِـراق من است. که او حضور بی غیبت من است. او در دَم هر نفس من است. در کوبه ی هر نبض من است. طعم هر طعامم اوست. شهد هر شرابم اوست. عطر هر یاسی نجوای اوست. وزش هر نسیمی نوازش اوست. قطره ی هر شبنمی اشک اوست. عاشقی...
26 بهمن 1391