دلسوزی
می خوام از یه حس حرف بزنم که نمی دونم اسمش حس انسان دوستیه یا حس مادرانه ، اما هر چی که هست داره دیوونم می کنه، این روزا (از وقتی آریا به دنیا اومده) زودی اشکم درمیاد. خیلی حساس شدم .... دلم برای آریا می سوزه! چرا انسان این قدر ناتوانه دلم خیلی براش می سوزه ، دلم براش می سوزه وقتی بی رحمانه برای ختنه بردیمش. اون قدر ناتوان بود که حتی نفهمید داریم کجا می بریمش ، نتونست در برابر ما مقاومت کنه . خدایا وقتی یاد اون روز و گریه هاش می افتم دلم می خواد های های گریه کنم دلم براش می سوزه که وقتی شب برای شیر بیدار می شه گریه نمی کنه و من از صدای تکوناش از خواب بیدار می شم . طفلی شاید می خواد منو اذیت نکنه دلم براش می سوزه که وقتی دل درد...





