مدتهاست جسم و روحم دارن از همدیگه سواری می گیرن، نمیدونم کدومشون داره اون یکی رو یدک میکشه. جسم ضعیف یا روح داغونم! مدتهاست دیگه هیچ چیزی خوشحالم نمی کنه! مدتهاست خواب راحت ندارم، انگار تو خواب هم بیدارم! مدتهاست دیگه روحم، بلند، پرواز نمی کنه. گیر کردم تو این روزمرگی! مدتهاست که گفتارم زخم میزنه، طوری که خودم حرارتش رو احساس می کنم! مدتهاست روح نازکم با کوچکترین زخمه، ترک برمیداره و من کاری از دستم بر نمیاد! مدتهاست دیگه فکر آدما رو نمی خونم، و ذره ای احساس نزدیکی ندارم باهاشون! مدتهاست دیگه غربت اذیتم نمی کنه، گویا جنس دلم عوض شده! مدتهاست نگاه م سبک شده و خنثی، دیگه از اون نگاه سنگین که هر کسی رو آزار میداد خبری نیست! مد...