روزهای پسرانه

پسری از جنس پرسش!

  همانا از برکات داشتن کودکی با ذهنی کاوش‌­گر و پرسش‌­گر این است که هر از زمانی برای دست‌­یابی به پاسخ سؤالاتی بعضا فلسفی استفاده می­‌نماید. 1- قبل از خواب، دقیقا زمانی که از فشار زیاد خواب، نای باز نگه داشتن چشم‌­های نازنین‌­ش را ندارد. 2- دقیقا بعد از بیدارشدن از خواب، وقتی هنوز مادر ِ کودک در هپروت و گیجی ناشی از شب­‌بیداری به سر می­‌برد. 3- دقیقا وقتی پدر خانواده در حال استراحت هستند و کودک با صدای بلند سؤالات‌­ش را می­‌پرسد. 4- حین میل کردن صبحانه، ناهار و شام و یا هر وعده‌­ی غذایی دیگر، آن هم با دهانی مملو از خوراکی؛ ک...
10 بهمن 1392

یه همچین پسری دارم من!

  پسرک از اول هم از اون بچه‌­هایی بود که هیچ روی خوشی به حیوونای پولیشی ِ پشمالو نشون نداد. حتی وقتی که خیلی کوچیک بود. جز اون مواقعی که تونسته بود چیزی بگیره دست‌­ش و ببره سمت دهن‌­ش. که اون موقع هم چند تا حیوون سوتی داشت که خیلی خوش‌­دست و خوش‌­خوراک (!) بودن و بیش­تر مواقعی که در حال دندون درآوردن بود، براش کاربردی بودن بعد از اون هم، من گاهی با نشون دادن عکس حیوونا و درآوردن صداشون، سرگرم‌­ش می‌کردم و اون هم تقریبا بیش­تر حیوونا رو با صداشون می­‌شناخت. البته همه‌­ی این­‌ها واسه قبل از 14-15 ماهگی بود. بعد از این­‌که ...
8 بهمن 1392

پسرک هنرمندم - قسمت دوم

  پسرک هنرمندم، برج میلاد رو نقاشی کرده       قطار بزرگه، قطار مسافربریه و قطار کوچیکه (د ِر ِزین:‌ قطار امدادی) یا به قول پسرک‌­م (د ِلـِـزین)       این­‌جا، هم بالن‌­ش رو فرستاده هوا     شهرکتاب و بازی با لگو...         شهر کتاب و بازی با شطرنج بزرگ که صفحه‌­ش رو زمین پهن بود و چون بچه‌­های بزر‌‌گ‌­تر داشتند بازی می‌کردند، نشد که عکس بهتری بگیرم         آریاجون و تلسکوپ که یه مقدار متع...
6 بهمن 1392

پسرک هنرمندم

  از هنرهای پسرک‌­م اینه که هر چیزی رو که می­‌بینه، شبیه‌­سازی می­‌کنه. نمونه‌­ش حوض تو حیاط اسم‌­ش رو هم گذاشته حوض 6 لـِـضی (حوض 6 ضلعی)       و این هم برج میلاد که با امکانات خودش ساخته     و البته که الان عکسی از قطار و ایستگاه قطار، پله­‌برقی، دوش حموم، آسانسور، توالت فرنگی و ایرانی دست­‌ساز پسرک ندارم...     و این­‌جا هم به تقلید از من داره بافتنی می‌­بافه        گاهی هم دو تا مداد برمی­‌داره و به جای میل بافتن...
1 بهمن 1392

پسرک شیرینم

  از آن‌جایی که بنده مادری هستم مخالف آموزش مستقیم (!) به کودک پیش از سن مدرسه، پسرک زرنگی می­‌کند و از CD های خودش و ما، ترانه می‌آموزد و با کمال اعتماد به نفس، اوقاتی از روزش را به آوازخوانی می­‌گذراند. و چه­‌قدر لطیف و بامزه و دوست‌­داشتنی می­‌خواند با اشتباه گفتن بعضی از کلمات. این حس بیش­تر زمانی به سراغ‌­ش می‌­آید که به روی صندلی یا هر سطح بالاتر از سطح کف خانه نشسته و یا ایستاده باشد. امروز؛ زمانی را برای چهچه زدن انتخاب نمودند که بنده در حال اقامه‌­ی نماز بودم. پسرک، با کمال تبحر، به روی صندلی­­‌شان که دقیقا روبروی...
19 دی 1392

موضوع انشاء: فقر

  همیشه شنیدن اسم فقر برایم دردناک بوده، حتی آن وقت‌­هایی که کودک بودم و از نداری چیزی نمی­‌فهمیدم. اما همان­‌قدر که فیلم‌­های سیاه و سفید دهه‌­ی شصت را که گره خورده بود به دنیای پاک کودکی‌­ام، می­‌دیدم؛ هراسی سنگین به دل­م رخنه می‌­کرد، روح‌­م درد می‌­گرفت. اشک‌­های خالص بچگی‌­ام را از چشم مادر و پدر و برادر مخفی می­‌کردم، اما دردش همیشه برایم عیان بود. نه این‌­که ما هم فقیر بودیم، نه. از این‌­که می‌­دیدم بچه‌­هایی را که به واسطه‌­ی فقر، دنیای بی­‌آلایش...
15 دی 1392

تن ت به ناز طبیبان، نیازمند مباد

  بالاخره بعد از دو هفته سر و کله زدن با استامینوفن، دیفن هیدرامین، هیدروکسی زین و اون آنتی بیوتیک لعنتی، خودشون کوتاه اومدن و دست از سر پسرک برداشتن. تموم لحظه‌­هامون بوی درد گرفته بودن، بوی نفس‌­های داغ، بوی تب و بوی آلرژی... پسرک در پی یک سرماخوردگی، کارش به خوردن آنتی بیوتیک کشید که بعد از 3 روز، یهو بدن‌­ش واکنش نشون داد. تبی که هیچ طوری پایین نمی‌­اومد مخصوصا تو خواب شب. و تنها چاره‌­ی کار وقتی پسرک از خیس شدن و پاشویه فراری بود، شیاف‌­های استامینوفن بودن که بازم بعد از تموم شدن اثرشون، اون تب نامرد پیداش می­‌شد. تازه بعد از دو روز جنگیدن با تب، یهو تموم...
13 دی 1392