روزهای پسرانه

و من نگاه ت کنم...

    تو لب‌­خند زیبای خدا باشی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو همه‌­ی من باشی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو کودک ِ من باشی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو با من حرف بزنی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو بخندی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو نق بزنی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو خیال­‌بافی کنی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو روزی هزار بار(!) با لحن خاص خودت صدایم بزنی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو شیرین‌­زبانی کنی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو برایم داستان‌­سرایی کنی و من نگاه‌­ت کنم؛ تو دست کوچک‌­ت را میان دست‌­م بگذاری، با من قدم...
11 مهر 1392

پاییز مبارک

    پاییز؛ سلام                                                                      پاییز ِ زیبا؛ سلام پاییز ِ برگ ریز ِ هزاررنگ؛ سلام سلام پادشاه فصل­‌ها ... ســـــــلام ...   رسیدن‌­ت به خیر دوست‌­ترین ...     پاییز ِ مهربان؛ تو خوب می‌­دانی که همه‌­ی معصوم­یت کودکی‌­ام گره خورده به بی‌­قراری­‌های تو. گره خورده به آن روزهایی که خور...
1 مهر 1392

بزرگمرد خونه ی ما

  آریاجون؛ این مطلب را در حالی می­‌نویسم که مدتیه، کم کـَم­َک از من فاصله گرفتی و هم­دََم اوقات بابا رامین شدی. فکرش هم نمی‌­کردم که به این راحتی وابستگی رو پس بزنی و مستقل بشی، مردی بشی واسه خودت. حتی تو خواب هم نمی‌­دیدم برای خوابیدن جایی غیر از آغوش­م رو پیدا کنی. خوش­حال‌­م که قدم به دنیای بزرگ مردانه گذاشته‌­ای. چه قدر خوش­حال‌­م ... اصلا نفهمیدم که کـِـی این­‌قدر بزرگ شدی؟ این­‌قدر بزرگ که حتی برای درد هم گریه نمی‌­کنی. که اگر هم اشک بریزی، هم­زمان دستای کوچیک­ت را برای برداشتن‌­شون به سمت...
30 شهريور 1392

تو گل سرخ منی!

  در پی به پایین پرتاب شدن هرگونه جنس منقول توسط پسرک از هر ارتفاعی که به تازگی منحصر به پله‌های ساختمان شده و انگار این میل تمامی ندارد ؛ پدر به پسرک تذکر دادند که افتادن هر وسیله‌ای به پایین برابر است با برداشته شدن توسط آقای همسایه و نیست و نابود شدن توسط ایشان ... (که اغلب ایشان مسؤولیت هماهنگی با جناب نظافت‌­چی را دارند)     پدر در حال ترک خانه پسرک با حالتی نگران:   " بابا؛ مواظب باش از پله‌­ها نیفتی، آقای همسایه تو رو ورمیداره می‌بره " ...
25 شهريور 1392

میهمان ِ عزیز ِ این هفته ی ما

  پیرو میزبان بودن ما تو این چند هفته‌­ی اخیر، پسرک حسابی از تنهایی دراومده... و اما؛ بعد از مدت­ها، پری­‌ناز (دختردایی آریاجون) و مامان،‌ بابای مهربون‌­ش اومدن و چند روزی هست که مهمون ما شدن با وجود پری­‌ناز حسابی به آریاجون خوش می­‌گذره...                انصافا همراه شدن با دختر بچه­‌ها اونم تو سن پری­‌ناز بسیار سخته و البته طاقت­‌فرسا ، شاید هم برای من سخت باشه... نمی‌دونم قهرکردن و لوس‌­بازی رو از کجا یاد می‌­گیرن ، انگار یه جفت از کورو...
18 شهريور 1392

سعادتِ ماورایی!

  چه لذتی بالاتر از این­‌که، پسرک صورت ِ چون برگ گل­ش را بر بازویم بنهد و دست ِ نازک ِ چون شاخه‌­ی نیلوفرش را از سر ِ مـِهر به دور گردن‌­م حلقه کند و سرش را در گریبان‌­م فرو ببرد... لحظه‌­ای بعد؛ صدای سنگین شدن نفـَس‌­ش آگاه­م کند که با خوابی شیرین هم‌­آغوش شده...       عشق به فرزند دیوانه‌­کننده است...       +   راستی این ترانه هم میهمان خلوت من و پسرک بود.  شنیدن دارد.     ...
8 شهريور 1392