روزهای پسرانه

سلامی دوباره

  با تشکر از همه‌ی دوستانی که جویای حال و پی­‌گیر غیبت­‌مون شدن؛ اعلام می­‌کنم که علت نبودن­‌مون، بیماری شدید من و آریاجون بوده، که توان و فرصت رو از من گرفته بود و هنوز گرفتارش هستیم. در زمانی مناسب، به لطف خدا اگر روی عافیت دیدم، دوباره می­‌نویسم.  
8 دی 1392

گنجیشک لالا،‌ مهتاب لالا، مامان لالا

  به تازگی؛ هر چه‌­قدر پسرک کم خواب شده است و تا پوست‌­م را نکــَنَد ، ساعت 2 بعد از نیمه شب هم رخصت آرمیدن! به من نمی­‌دهد؛ برعکس‌ ِ پسرک، عصرگاهان چنان اسیر خواب می‌­شوم که توان بازکردن چشم‌­هایم را حتی وقتی زمین و زمان را به هم می‌دوزد، ندارم و این اتفاق هر روز حوالی 5-9 شب تکرار می­‌شود، که اگر توان و فرصتی برای رهایی از چنگال خواب نباشد،‌ خودم را می‌­سپرم به دستان پرقدرت‌­ش و این در حالی‌­ست که پسرک هر 5 دقیقه بیخ گوش‌م زمزمه می­‌کند " مامان ج ی ش دارم " . چرا که به خوبی دریافته تنها چیزی...
23 آذر 1392

تو را برای دوست داشتن، دوست می دارم!

  خستگی‌­های تمام هفته که گره می­‌خورد به عصر سرد و بارانی جمعه؛‌ پدر و پسر عزم بیرون رفتن مردانه را دارند، هر چند تعارفی می‌­زنند تا تنها نباشند و تنها نمانی... اما همه‌­ی هفته که روزشماری کرده باشی برای خلوت دلخواه‌­ت، تنهایشان می­‌گذاری تا تنهایت بگذارند؛‌ تا سکوت را با تمام وجود ببلعی... موسیقی دلخواه‌­ت می­‌شود همراه‌­ت تا کارهای نیمه کاره‌­ی هفته فیصله پیدا کنند و کمی آرامش بیابی. همین میان،‌ بین کلی کار معلق مانده، دل­‌تنگ پسرک می­‌شوی، دل‌ت برای بوسیدن و بوییدن عطر گلویش لک می‌­زند....
17 آذر 1392

به تلخی ِ چای سرد!

  این روزا، لج­‌بازی، کج‌خلقی و بدعنقی‌­هایی از یه کودک 32 ماهه می­‌بینم که مغزم تاول می­‌زنه. پسرک، به طرز وحشتناکی عوض شده، رفتارهای عجیبی از خودش نشون میده که هر بار بیشتر از دفعه‌ی قبل متأثرم می‌­کنه و ازم انرژی می­‌گیره از پایین انداختن هر وسیله‌­ی شکستنی و نشکستنی (لیوان، موبایل و ...) از روی هر ارتفاعی گرفته تا بدقلقی­‌هایی که واسه پوشیدن لباس و خوردن غذا داره با هر تقاضای غیرمعقول که با مقاومت­‌مون مواجه میشه، چیزی حدود نیم ساعت جیغ می‌­زنه و گریه می‌کنه و این وسط اغلب! پدرش رو شکست میده و بار همه‌­ی ...
12 آذر 1392

باران تویی

  من نمی­‌دونم؛ با بچه‌­ای که ساعت 3 بعد از نیمه شب می­‌خوابه و ساعت 8 صبح با جیغ بنفش از خواب بیدار می‌­شه و به طرز وحشتناکی منو بیدار می­‌کنه؛ طوری که فکر می­‌کنم زنبور(!) زدتش... یا این­‌که؛ با بچه‌­ای که موبایل رو به موت منو که تا حالا چندین سقوط آزاد داشته و هر بار چترش باز نشده و با مخ خورده زمین و دیگه داره نفس‌­های آخرشو می­‌کشه، با این حال بازم همون بچه دست از سرش بر نمی‌داره... یا این­‌که؛ با بچه‌­ای که تازگی­‌ها به شعله‌­های آتیش علاقه‌­مند شده و همش اطراف اجاق گاز ...
4 آذر 1392

سخنوری های پسرک - 1

  موقعیت: کتاب جدیدی دستمه که تا حالا آریا اونو ندیده. منم دارم جلدشو (اول و انتهای کتاب) نگاه می‌کنم و اونا رو می­‌خونم. پسرک هی میاد جلد روی کتابو در حالی کتاب تو دستمه نگاه می­کنه، باز سرشو خم می­‌کنه،‌ جلد پشت کتابو نگاه می‌­کنه و خودش متوجه می‌شه که تا حالا اونو ندیده. با یه حالتی از خواهش و انتظار می‌گه: مامان دَرشو باز کن توشو بدینیم (ببینیم)؛ برام بخونش!!     موقعیت:‌ کنارم دراز کشیده، داریم با هم برنامه‌­ی رادیو هفت رو نگاه می­‌کنیم. یه آقایی داره یه ترانه‌­ای می­‌خونه که شاد نیست. برگشته با یه روا‌ن&zw...
30 آبان 1392